اولین چیزی که با ورود به NA متوجه شدم این بود که همه سن وسال شان خیلی از من بیش تر است. به ندرت می شد اعضای جوان تری را پیدا کرد که مثلا فقط ده سال از من بزرگ تر باشند. موقعی که این جماعت مشغول نعشه بازی بودند من هنوز به دنیا نیامده بودم. وقتی که من در مهد کودک بازی می کردم ، این جماعت مشغول ساقی بودند ، دستگیر می شدند و تا گلو در اعتیاد فرو رفته بودند. من چه چیز مشترکی ممکن بود با این ها داشته باشم؟
اما هنوز حتی جلسه شروع نشده بود که جواب این سوال معلوم شد؛ وقتی یکی از اعضا NA که سن مادر مرا داشت ، از من پرسید آیا معتاد هستم؟ این اولین باری بود که کسی چنین چیزی از من می پرسید و نمی دانستم چه بگویم. لازم نبود چیزی بگویم. احساسش کردم. رشته پیوندی میان ما بود که از سن و سال فراتر میرفت.



